چی شادمانه به آغوش مرگ میخندد

چی شادمانه به آغوش مرگ میخندد

شگوفه های نهال درخت کهنه ما

و توشه های سفر را به بار میبندند

برای سوختن و کشتن جوانه ما

افق به سایه ما سرخ میشود هر دم

ز دشنه ها که فرو میبرند به سینه ما

و شهر ما که ز کابوس شب فغان دارد

و سایه های که جنگاوران خون آلود

بسان پیکره ها نقش بی نشان دارد

چی چهره ها که به خاطر سپرد کوچه ما

یکی سیاه ، دیگر سبز و آن دیگر زرد است

و نبض رفت و امد هر گونه پای را حس کرد

تن فسرده این سنگ وخاک و بیشه ما

نشر شده در: اشعار

بدون نظر.

نظر دهيد


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.